![]() |
![]() |
|
| سياه مشق هاي يک دانشجوي مطالعات زنان |
|
برای پدرم و سالروز تولد جاودانه اش با دنیایی دریغ و درد، درست به تازگی همان ثانیه های تلخ وداع و امتداد همان حس " چه بی تابانه می خواهمت، ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!..." ----------------------------------- دریغا شیرآهنکوه مردا که تو بودی، و کوه وار پیش از آن که به خاک افتی نستوه واستوار مرده بودی. اما نه خدا و نه شیطان _ سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند: بتی که دیگرانش می پرستیدند. ----------------------------------------- اما داوری آن سوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان، ذات اش درایت و انصاف هیات اش زمان،_ و خاطره ات تا جاودان جاویدان در تکرار ادوار داوری خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:10 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
براي پدرم، من همه چيز را پس مي زنم تا تو را باز يابم. تا تو را در طراوت اين تنها نامي كه چيزي جز صداقت درآن نيست بازيابم؛ پدر. " كريستين بوبن" آري، سكوت تو هرگز دليل پايان نيست... براي محمد عزيز و مهرباني صميمانه اش، براي مهدي عزيز و همراهي صادقانه اش، و برای همه دوستانم كه جنسيت هيچ گاه نقاب انديشه شان نشده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 14:44 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
از صبح بهانه نوشتنم سالگرد هجرت غمگنانه کسی است که اولین جرقه های زیستن انسانی را در ذهنم ایجاد کرد و نوشته هایش به جرات دلنشین ترین یافته های دوران نوجوانی و آغاز جوانی ام بود. نمی خواهم در مجالی که دوست دارم به حس و حال و هوایم در مورد این مرد بزرگ اختصاص یابد چیزی را به نقد بنشینم. هر چند معتقدم در جای خود همه ما قابل نقدیم و خطاها یا افکار متفاوتی از دیگران در کارنامه خود خواهیم داشت. امروز بر حسب اتفاق و به یمن پخش یک سخنرانی از دکتر شریعتی که بسیار برایم دلنشین بوده و همچنان تا حد زیادی هست به یاد آوردم که بذر اولین تفکرات من درباره حقوق و شخصیت زن از کتاب فاطمه فاطمه است او شکل گرفت و یادم می آید که آن روزهای نا آرام و پر تردیدم را تا چه حد آرامش بخشید. آن روز دریافتم که آنچه تحت عنوان سنت به من به عنوان زن تحمیل می شود الزاما دینی نیست که من را به قضاوت می نشیند. این پندار آنچنان آرامش و امنیتی به من بخشید که تا مدتها پس از آن دریچه تفکر و بحث و حتی تردید را به رویم گشوده نگاه داشت و ... و شاید بد نباشد که باز به یاد بیاورم که همین انسان بزرگ که در زمانه خود و حتی گاه در همین زمانه بی بدیل در صراحت و حمله به مصلحت به نظر می رسد باعث شد تا من امروز در حوزه علوم اجتماعی باشم و در مختصاتی خاص تر تا این پایه به مقوله زن و حقوق انسانی او توجه کنم. یادش گرامی باد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:43 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
کامنت آمنه را تازه امروز دیدم .امروز که ... اصلا خودتان بخوانید تا من هم چند گانه ام را بنویسم . ۱ـ کلاس اول دبیرستان که بودم معنای زندان را لمس کردم .زندان در حکومتی که اسلامیش می خواندند (بعضي چااشهايم با مذهب هم از همين جا شروع شدند .اما خدا هنوز برايم زنده است و معتقدم حتي اگر نباشد هم بايد خدايي ساخت چون دنياي بدون خدا برايم دنياي خوبي نيست ). همان موقع بود که معنای فرزند خواری انقلاب را هم از پدرم شنیدم و به چشم دیدم . روزهای سختی بود اما انگار در زندگی من اتفاق فرخنده ای رخ داده بود . اینکه من درست در ۱۷ سالگی با خانه نشینی اجباری پدرم تازه طعم شیرین داشتن پدر را می چشیدم . هر شب اخبار بی بی سی و سی ان ان و بعد هم اخبار تحریف شده این طرف . هر شب کتاب و روزنامه و بحث و گاهی اگر سروش می آمد تا پاسی از شب جلسه های سخنرانی و بعد هم نقد آن با پدر. احساس مي كردم با آنكه از ماديات دنيا سهم چنداني نداشتيم اما همه خوشبختي اش درست كف دست من است . آمنه شاهد آن روزهاي خوشبخت است ! 2_ عمر با هم بودنها و روزهاي خوش در سرزميني كه به تو تنها بودن را مي آموزد و ماتم زدگي را تشويق مي كند چندان زياد نيست .مثل عمر بودن من و پدر كه زود تمامش كردند ! از آن پس بود كه نوستالوژي را تجربه كردم و پابه پايش فعاليت سياسي و اجتماعي و كار در روزنامه را كه ديري نپاييد .ياد سيگارهاي پي در پي امير شهلا و توصيه هاي پدرانه صنعت نگار و شبهاي خوش كانون سازندگان به خير . 3_ شده بوديم از جمله قبولي هاي پر افتخار كنكور. روز انتخاب رشته با آمنه و حميده زير درختي كه هنوز اسمش را نمي دانم در دانشكده ادبيات نشستيم و عزممان را جزم كرديم كه هجرت كنيم . به شهري كه تهران مي خوانندش . پس همه انتخابهاي متفرقه را پاك كرديم و به تهران تغيير داديم و بعد هم ... اما هنوز چند ماهي نگذشته با آمنه در يك اتاق زير شيرواني يا در يك باغ زيباي بلورين كه از قضا خوابگاه ما بود مي نشستيم و فكر مي كرديم كه چرا تا حد زيادي دچار ركود شده ايم و ... و هر كدام براي رهايي از اين ركود كاري مي كرديم . مثل انجمن علمي پژوهشگري و بچه هايي كه ... روزهاي دانشگاه علامه هميشه برايم زنده ترين روزها هستند. 4_ دوره جديد زندگي من . من نگاه جنسيتي پيدا كرده بودم و مصرانه مي خواستم مطالعات زنان بخوانم . معمولا در زندگي خيلي زود به تصميم مي رسم . تا به حال هم پيش نيامده كه از چيزي پشيمان شوم ( اين خصلتي است كه از يك دبير ناب ادبيات در روزهاي دبيرستان فرهنگ به ارث برده ام !) . اين بار دانشگاه تهران را انتخاب كردم تا در علمي ترين فضاي كشور باشم . اين علمي ترين فضاي كشور را در مركز مطالعات و تحقيقات زنان تجربه كردم . و اولين استادم دكتر شادي طلب كه امروز مي دانم با تمام سختگيريهاي مادرانه اش مرا ساخت . 5_ و امروز ... در روزهاي آخر دوره كارشناسي ارشد مطالعات زنان . ايده اصلي پايان نامه ام را از درسهاي دكتر شادي طلب و سفر دكتر فاطمه صادقي به افغانستان و ياد روزهاي كودكي گرفتم ! كودكي من در مشهد سپري شد. يادم آمد كه 10 ساله بودم كه يك خانواده اصيل افغان همسايه ديوار به ديوارمان بودند و ما هر بعد از ظهر مهمان ديوار كوتاهي كه رابط من و دختر زيباي همسايه بود! آن روزها هم مثل امروز تصورات غلط در مورد افغانها زياد بود و آن دوستي هم ديري نپاييد . چند سال بعد با خانواده افغان ديگري همسايه شديم كه تا امروز از بهترين هاي محله ما در مشهد هستند . فكر دختراني كه با هم بزرگ شديم اما با هم پيشرفت نكرديم و مانند هم به ما نگاه نشد گاهي اوقات خيلي فكرها را به ذهنم مي آورد... و اين روزها مدام سفارت افغانستان و مدارس خودگرداني كه پر از بچه هايي است كه يا كارت ندارند يا پول كافي كه در مدارس عادي باشند . ديوار مدرسه شان سست است و زميني كه رويش مي نشينند آنقدر سرد كه امروز بيشتر از چند دقيقه نتوانستم بدون كفش رويش بايستم . بچه هايي كه براي آوردن 200 تومان بابت هزينه اوراق امتحاني چشمانشان پر از غم مي شد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:35 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
باید دوباره به همه نشان می دادیم که زنده ایم و هستیم و آنچه را می خواهیم . امسال ۱۶ آذر انگار بعد از مدتها همه آمدند که بگویند ما زنده ایم . جنبش دانشجویی زنده است و مطالباتی دارد. جنبش زنان زنده است و حرفهایی از جنسی دیگر دارد. جنبش کارگری همچنان پابرجا می ایستد و این سه همراه با هم نفس می کشند حتی اگر کسانی را خوش نیاید. این واقعیت عریان این جامعه است . این زنده بودن مبارک... تصاویر را اینجا ببینید: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:30 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
خبر مانند همیشه کوتاه بود و نا بهنگام ... عمران صلاحی را آخرین بار در شب شعر بام شکسته بم دیدم . در میان آن همه تلخی او چون همیشه با طنزی پر درد آمده بود تا راوی سوگ آن روزها باشد. مثل همیشه ساده و سنگین... خبر را از علیرضا خمسه در یک برنامه تلوزیونی شنیدم . بی مقدمه و تلخ .نمی دانم چرا دلم عجیب برای آن شب پر شعر و اشک بم تنگ شد و برای عمران صلاحی که دوستش داشتم ...
۱. - عمران صلاحی، مراغه، ۶/۴/۵۱
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:10 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
ماه رمضان هم اومده تا مثل خیلی وقتهای دیگه انگار همون قدر که به تو آرامش می ده تو رو با کلی اما و اگر و شاید شک و دو دلی هم مواجه کنه ! می خواستم اینها رو همون روز اول بنویسم اما حس کردم باید صبر کنم تا طعم این رمضان رو هم خوب مزه مزه کنم ... بچه که بودم انتظار رمضان یعنی یک دنیا دلخوشی و سحر و افطارهایی که برای شرکت توی هر کدومشون کلی ذوق و شوق داشتم . رمضان ماه مهمانیهایی بود که برای من همیشه با کلی رنگ های شاد تداعی می شوند . و ماهی بود که همه طوری بیشتر با هم بودند . نزدیک شدن به خدا با نزدیک شدن به بنده های خدا و هوای خیلی ها رو داشتن یکی می شد و فرصت بودن ها بیشتر از هر زمان دیگه ای بود ... نمی دونم ایراد از بزرگ شدن ماست یا تغییر کردن اوضاع و احوال و زندگی با حجم وسیعی از مشغله ها که دیگه اجازه نمی ده مثل سابق با هم بودنها حداقل در این ماه به تجربه دربیایند . حالا همه به بهانه های مختلف با خودشون خلوت می کنند و اگر زمانی باشه بهتره که صرف کلی کارهای عقب مونده بشه و بعد برای اینکه هنوز کمی عطر رمضان به مشام می رسد آخر شبها یا اگر ترس از خواب ماندن سر صبح نباشد سحرها کمی هم خلوت با خدایی که ... روزهای بچگی خدا آنقدر نزدیک بود که برای دیدنش کافی بود در خونه همسایه رو بزنی و یه کاسه آش یا یک بشقاب شله زرد مهمونش کنی و حالش رو بپرسی . گاهی شک می کنم که ما نسلی هستیم که در دامان پدر و مادرهای ساده و بی فلسفه ای بزرگ شده ایم که همه چیز برایشان رنگ و بوی دیگری داشت و خدا برایشان آنقدر در دسترس بود که ... دلم برای رمضانهای کودکیم تنگ شده . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:48 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
اسامی عده اي از بازداشت شدگان از قرار زير است: مهندس موسوی خوئینی( دبیر کل سازمان دانش آموختگان ایران) لیلا محسنی نژاد (فعال دانشجویي دانشگاه صنعتي امير كبير) مصطفی بیات سمیرا صدری کاوه مظفری( فعال دانشجویی دانشگاه علمه طباطبایی و عضو NGO هستیا اندیش) بهاره هدایت(دبیر کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت) دلارام علی(فعال دانشجویی دانشگاه علامه طبا طبایی) ژیلا بنی یعقوب(روزنامه نگار نشریه سرمایهو سایت کانون زنان ایران) ترانه بنی یعقوب معصومه لقمانی(فعال دانشجویی دانشگاه الزهرا) پروین اردلان(فعال جنبش زنان) لیلی فرهاد پور امین قلعه ای سیامک طاهری بهمن احمدی امویی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:6 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:21 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
دیروز با ترس و تشویش و با دلی مالامال از حسرت ۲ خرداد را به آنانی که آنقدر آشنا بودند که بشود درد دلی با هم بکنیم تبریک می گفتیم و بعد هم یاد آن روزها که می گفتیم : ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار ! و نگرفتیم . منطورم از شخص خاتمی نیست . که اگر امروز او هم بود شاید وضع دانشگاه و دانشجو همین بود و چه خوب که اونیست تا شاید تصویر زیبای روزهای اول ریاستش همچنان خوب در ذهنمان بماند و با حمله دوباره به کوی و سکوت او به ویرانی نگراید . دیر زمانی است که ساحت دانشگاه و دانشجو بی پروا عرصه تاخت و تاز شده و با رویه معمول این روزهای آخر دور از ذهن نمی نمود که کار دوباره به اینجا بکشد . اینکه چه می شود و چه هزینه هایی پرداخت می شود را نمی دانم و دوست هم ندارم به این زودیها در موردش چیزی بگویم . اما همین قدر می دانم که همه اینها در زمانه ای رخ می دهد که شعار مهر ورزی تن استاد و دانشجو را خوب نوازش کرده و بر افکارشان سیلی نرمی ! نشانده ! و آنانکه بر در می کوبند شبا هنگام به کشتن چراغ آمده اند نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:33 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
نظریات فمینیستی روزنگار گشتی در شهر زنان پیشتاز ترجمه نقد کنیم! یادمان باشد... از دوستان با هم بخوانیم ایده |
|
RSS
|