![]() |
![]() |
|
| سياه مشق هاي يک دانشجوي مطالعات زنان |
|
امروز توي اخبار مي گفت هيچ آدم عاقلي از اعدام صدام ناراحت نمي شود. من اما از اعدامش خوشحال نشدم . شايد اگر مي موند و عذاب مي كشيد بهتر بود. هيچ كدوم از كسايي كه توسط اون كشته شدن زنده نمي شن . دل هيچ كدوم از كسايي هم كه عزيزي رو ازشون گرفته خنك نمي شه . ديكتاتوري باز هم ادامه پيدا مي كنه چون ما خودمون هر جا كه لازم باشه بازتوليدش مي كنيم . شايد ديكتاتورها به نوعي قرباني ناآگاهي ما هستند. اینکه چرا صدام با اون همه عقده می یاد و اراده می کنه که جون هزاران آدم رو بگیره کف دستاش و هر وقت خواست همه چیز رو برای یک ملت تموم کنه و اینکه چرا سالها اون همه وحشت ایجاد می کنه باید سوال اصلی باشه . اما امروز همه می خواستند فقط این دیکتاتور شکست خورده بمیره و همه منتظر بودند ببینند دیکتاتور از مرگ می ترسه یا نه ؟! هنوز باور نداریم که دیکتاتور آدمی است که ما غولش می کنیم و از او می هراسیم ! همین ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 21:17 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
کامنت آمنه را تازه امروز دیدم .امروز که ... اصلا خودتان بخوانید تا من هم چند گانه ام را بنویسم . ۱ـ کلاس اول دبیرستان که بودم معنای زندان را لمس کردم .زندان در حکومتی که اسلامیش می خواندند (بعضي چااشهايم با مذهب هم از همين جا شروع شدند .اما خدا هنوز برايم زنده است و معتقدم حتي اگر نباشد هم بايد خدايي ساخت چون دنياي بدون خدا برايم دنياي خوبي نيست ). همان موقع بود که معنای فرزند خواری انقلاب را هم از پدرم شنیدم و به چشم دیدم . روزهای سختی بود اما انگار در زندگی من اتفاق فرخنده ای رخ داده بود . اینکه من درست در ۱۷ سالگی با خانه نشینی اجباری پدرم تازه طعم شیرین داشتن پدر را می چشیدم . هر شب اخبار بی بی سی و سی ان ان و بعد هم اخبار تحریف شده این طرف . هر شب کتاب و روزنامه و بحث و گاهی اگر سروش می آمد تا پاسی از شب جلسه های سخنرانی و بعد هم نقد آن با پدر. احساس مي كردم با آنكه از ماديات دنيا سهم چنداني نداشتيم اما همه خوشبختي اش درست كف دست من است . آمنه شاهد آن روزهاي خوشبخت است ! 2_ عمر با هم بودنها و روزهاي خوش در سرزميني كه به تو تنها بودن را مي آموزد و ماتم زدگي را تشويق مي كند چندان زياد نيست .مثل عمر بودن من و پدر كه زود تمامش كردند ! از آن پس بود كه نوستالوژي را تجربه كردم و پابه پايش فعاليت سياسي و اجتماعي و كار در روزنامه را كه ديري نپاييد .ياد سيگارهاي پي در پي امير شهلا و توصيه هاي پدرانه صنعت نگار و شبهاي خوش كانون سازندگان به خير . 3_ شده بوديم از جمله قبولي هاي پر افتخار كنكور. روز انتخاب رشته با آمنه و حميده زير درختي كه هنوز اسمش را نمي دانم در دانشكده ادبيات نشستيم و عزممان را جزم كرديم كه هجرت كنيم . به شهري كه تهران مي خوانندش . پس همه انتخابهاي متفرقه را پاك كرديم و به تهران تغيير داديم و بعد هم ... اما هنوز چند ماهي نگذشته با آمنه در يك اتاق زير شيرواني يا در يك باغ زيباي بلورين كه از قضا خوابگاه ما بود مي نشستيم و فكر مي كرديم كه چرا تا حد زيادي دچار ركود شده ايم و ... و هر كدام براي رهايي از اين ركود كاري مي كرديم . مثل انجمن علمي پژوهشگري و بچه هايي كه ... روزهاي دانشگاه علامه هميشه برايم زنده ترين روزها هستند. 4_ دوره جديد زندگي من . من نگاه جنسيتي پيدا كرده بودم و مصرانه مي خواستم مطالعات زنان بخوانم . معمولا در زندگي خيلي زود به تصميم مي رسم . تا به حال هم پيش نيامده كه از چيزي پشيمان شوم ( اين خصلتي است كه از يك دبير ناب ادبيات در روزهاي دبيرستان فرهنگ به ارث برده ام !) . اين بار دانشگاه تهران را انتخاب كردم تا در علمي ترين فضاي كشور باشم . اين علمي ترين فضاي كشور را در مركز مطالعات و تحقيقات زنان تجربه كردم . و اولين استادم دكتر شادي طلب كه امروز مي دانم با تمام سختگيريهاي مادرانه اش مرا ساخت . 5_ و امروز ... در روزهاي آخر دوره كارشناسي ارشد مطالعات زنان . ايده اصلي پايان نامه ام را از درسهاي دكتر شادي طلب و سفر دكتر فاطمه صادقي به افغانستان و ياد روزهاي كودكي گرفتم ! كودكي من در مشهد سپري شد. يادم آمد كه 10 ساله بودم كه يك خانواده اصيل افغان همسايه ديوار به ديوارمان بودند و ما هر بعد از ظهر مهمان ديوار كوتاهي كه رابط من و دختر زيباي همسايه بود! آن روزها هم مثل امروز تصورات غلط در مورد افغانها زياد بود و آن دوستي هم ديري نپاييد . چند سال بعد با خانواده افغان ديگري همسايه شديم كه تا امروز از بهترين هاي محله ما در مشهد هستند . فكر دختراني كه با هم بزرگ شديم اما با هم پيشرفت نكرديم و مانند هم به ما نگاه نشد گاهي اوقات خيلي فكرها را به ذهنم مي آورد... و اين روزها مدام سفارت افغانستان و مدارس خودگرداني كه پر از بچه هايي است كه يا كارت ندارند يا پول كافي كه در مدارس عادي باشند . ديوار مدرسه شان سست است و زميني كه رويش مي نشينند آنقدر سرد كه امروز بيشتر از چند دقيقه نتوانستم بدون كفش رويش بايستم . بچه هايي كه براي آوردن 200 تومان بابت هزينه اوراق امتحاني چشمانشان پر از غم مي شد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:35 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
نظریات فمینیستی روزنگار گشتی در شهر زنان پیشتاز ترجمه نقد کنیم! یادمان باشد... از دوستان با هم بخوانیم ایده |
|
RSS
|