![]() |
![]() |
|
| سياه مشق هاي يک دانشجوي مطالعات زنان |
|
امروز دوباره دانشگاه میتینگ بود.اصلاح طلبان به قول برخی پلاکاردها دوباره آمده بودند دانشگاه . یادش به خیر .روزهایی بود که به همه شان امید و اعتماد داشتیم اما امروز در چشم همه حسرت بود و تردید و ... شرکت می کنیم ؟ نمی کنیم ؟ تحریم ؟ سکوت (به گفته رئیس انجمن اسلامی دانشگاه امیر کبیر ) و ... دوباره امیر کبیر شلوغ بوده دیروز و آن هم به میمنت حضور احمدی نژاد. از برکت وجود احمدی نژاد آنقدر آزادی بیان داریم که سیمای حکومت جلسه امروز را پاک تحریف کرد و با عکس سخنرانها پخش کرد. آنقدر آزادی هست که دیگر روزنامه به درد بخوری که کمی منتقد باشد نیست تا بدانیم این روزها چه می گذرد . و ما انگار دیگر به هیچ چیزی اعتماد نداریم. مردمی که همه اش می گویند کسی بیاید که کاری کند و لعنت بر کسی که بیهوده بیاید . همه هم می خواهند کسی بیاید که برای جوانها قدمی بردارد. گاهی حس می کنم حالم بد می شود وقتی این همه از ما مایه می گذارند. همه از وضعیت بد اقتصادی می گویند و آنقدر نا آگاهیم که حتی نمی دانیم چرا یکباره قیمت خانه چند برابر می شود و ارزاق روزانه هم . چرا هر چه می رویم در جا می زنیم و امروز را با فروختن فردا زندگی می کنیم! سرم گیج می رود از این همه شعارهای پوچ ! از این همه دانشجویی که ستاره دار شده اند یا تعلیق خورده اند . از اینکه ... و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:9 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
باید دوباره به همه نشان می دادیم که زنده ایم و هستیم و آنچه را می خواهیم . امسال ۱۶ آذر انگار بعد از مدتها همه آمدند که بگویند ما زنده ایم . جنبش دانشجویی زنده است و مطالباتی دارد. جنبش زنان زنده است و حرفهایی از جنسی دیگر دارد. جنبش کارگری همچنان پابرجا می ایستد و این سه همراه با هم نفس می کشند حتی اگر کسانی را خوش نیاید. این واقعیت عریان این جامعه است . این زنده بودن مبارک... تصاویر را اینجا ببینید: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:30 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
دلم می خواست بگویم روز دانشجو مبارک . اما راستش این تبریک هم به دلم نمی نشیند. حس می کنم دانشجوی این روزها چندان زنده نیست که بودنش امری مبارک باشد. همه در لاک خود فرو رفته ایم و سعی می کنیم از خیلی چیزها فاصله بگیریم . دلم برای دانشجوی سالهای اول دانشجوییم تنگ شده . روز دانشجوی زنده مبارک! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:40 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
دقیقا می خوام از دختران شهر بنویسم.دخترانی که در هیاهوی این شهر بی درو پیکر انگار عجیب گم شده اند . شاید هم به تمامی می خواهند خودشان را نشان دهند. برای جمع آوری اطلاعات پایان نامه یک هفته ای است که کارم به دبیرستانهای دخترانه افتاده. دبیرستانهایی که آنقدر سروصدا و فریاد دارند که گاهی کلافه ام می کند! گاهی حس میکنم نسلی را که فقط ۸ سال از من دورتر است را اصلا درک نمی کنم. نسلی که انگار دچار یک هویت مغشوش شده و از همه چیز فرار می کند و به شدت عصیان گر است. دختران دبیرستانی که امروز رفته بودم به شدت عصیان گر بودند. ومدام فریاد می زدند. به بهانه های مختلف. خیلی ها مقنعه های را برداشته بودند و به تذکر های پی در پی ناظم هم گوش نمی دادند. با خودم فکر می کردم در جایی که این همه آدم با این مدلهای مو که همه به روز شده است ( و انصافا زیبا) دارند می گویند که اصلا به چیزی به نام حجاب معتقد نیستند این تذکرات گوش خراش به چه دردی می خورد؟ راستش دارم به ماهیت این سیستم آموزش و پرورش واقعا شک می کنم .هر چند از این سیستم بسته جز این انتظاری نمی شه داشت.نسل من تحمل می کرد و با احترام گاهی اعتراض و این نسل دیگه اصلا گوش نمی کنه که کی چی می گه ! امروز نا خودآگاه به یاد عنوان کتابهایی افتادم که در آموزش و پرورش دیده بودم.حدیث زندگی ، کتابهایی در مورد پیامبر و کلی عنوانهای دینی. اولویتهای پژوهشی هم همه در مورد موضوعات مرتبط با پیامبری که اعظم می خوانندش نه پیامبر رحمت. واقعا چرا؟! موضوعات پژوهشی به نظرم آنقدر کلیشه ای و ناکارآمد بود که اصلا ارزش فکر کردن هم نداشت. گاهی حس می کنم ما داریم یک جامعه را بسیج می کنیم که بروند به سمت چیزهایی که ... ما می خواهیم چه نتیجه ای بگیریم؟ امروز خیلی از بچه ها در پرسشنامه می نوشتند که یا اصلا نماز نمی خوانند یا به ندرت نماز می خوانند.و همه نوشته اند به خدا اعتقاد دارند و به خدا احساس نزدیکی می کنند و خیلی وقتها در کارها از خدا کمک می خواهند. اینها همه یعنی ما نسلی را داریم که نمی خواهد آنطور که سالها در کتابهای دینی گفته اند دیندار باشد.سبک دینداری خودش را دارد و خدایش هم بیشتر از اینکه جبار و دور از دسترس باشد رحیم و همین نزدیکی هاست. دخترانی که من امروز دیدم ... همه در هیاهوی این شهر گم می شوند بی آنکه کسی بداند چرا... ------------------------------------------------------------------------------------ شاید آشفته نوشتم. کامنتها را که می خواندم مدرنیته یاد آوری کرده بود که ۲ هفته است چیزی ننوشته ام.پایان نامه مرحله ای از کار است که حس می کنی دیگر دلت نمی خواهد ادامه بدهی !این هم فصلی جدا می خواهد. به هر حال نوشتم تا کمی هم از حال این روزها گفته باشم. دلم می خواست همه حسم درباره این دختران را بیاورم اما نمی دانم چرا نشد.شاید باز در مورد نتایجی که به دست می آورم چیزهایی نوشتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:36 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
نظریات فمینیستی روزنگار گشتی در شهر زنان پیشتاز ترجمه نقد کنیم! یادمان باشد... از دوستان با هم بخوانیم ایده |
|
RSS
|