![]() |
![]() |
|
| سياه مشق هاي يک دانشجوي مطالعات زنان |
|
بعد از این همه مدت ننوشتن دلم نمی خواد غر بزنم یا بهانه بیارم یا ... این روزها همه وقتم به نوشتن این پایان نامه می گذرد .شاید تقصیر از کنجکاوی بیش از حد خودم یا به قول پونه اعتماد به نفس بالاست که این همه موضوع و مطلب را یکجا ریخته ام توی یک پایان نامه ارشد و حالا هم کلی وقت باید صرفش کنم . از مهاجرت و مساله زنان افغانی تا سبکهای هویت و مفهوم خود و سر در گمی نوجوانان ایرانی ! فکر کنم این مدت را حسابی کار می کنم و مطلب گردآوری می کنم بعد که دفاع کردم تا آخر عمرم باید مقاله بنویسم دنباله مطالب نظریه های فمینیستی را سعی می کنم بین همین کارها آماده کنم و در پست بعدی بگذارم . اینها همه را به حساب تنبلی صاحب این سطور نگذارید. ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- میدان زنان سایتی است که آدرسش در همین وبلاگ آمده است .بچه هایی که مطلب می نویسند و به صورت غیر دولتی در آنجا کار می کنند این روزها به نظرم خیلی زحمت می کشند . اطلاع رسانی این سایت عالی است .اگر تا به حال ندیده اید ـ که بعید است ـ حتما ببینید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:53 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
تقریبا از شبهای قدر به این طرف هر شب دارد باران می بارد و من هم هر شب مهمان یک پنجره ام که اگر چه مانند پنجره روزهای کودکیم گسترده نیست اما هنوز در بر گیرنده است . جند روزی است که با خدا درگیر شده ام سر مساله ای که مدتهاست باید حل شده باشد و انگار دوباره سر بر آورده . مساله اش جز برای من و او که این مساله را به جان زندگیم انداخته ، مهم نیست .شاید حتی برای خودش هم مهم نباشد اما درست یک هفته است که من را با خدا چشم در چشم هم قرار داده و ... نمی دانم .اما امروز که خسته از یک کوه پیمایی برای فراموشی همه چیزبرگشتم و دوباره رگبار بی امان و من و پنجره و... حس کردم دوباره خدا نزدیک شده . انگار درست پشت پنجره اتاق ایستاده بود و مثل همیشه به این همه دو دلی و بی صبری من لبخند می زد . مثل همیشه . این لبخندش دیگر جای هیچ گله و شکایتی نمی گذارد . - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - این روزها که می گذرد انگار یک دیوار محکم بی اعتمادی بین من و دنیایی که گاهی حس می کنم آدمهایش خیلی چیزها را فراموش کرده اند کشیده می شود . شاید فقط همین باران بی امان پاییزی است که به تو فرصت می دهد وقتی همه فقط زندگی خودشان را می کنند ، با خودت خلوت کنی و کمی از این زمین نا امن کنده شوی . نمی دانم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:30 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
چند روز پیش ایمان این شعر را برایم گذاشت . از شاعری است به نام مریم که نمی شناسمش اما از دیشب مدام توی گوشم می کوبد ... گاهی زندگی با همه زیباییهایش روی دلت سنگینی می کند . به همین سادگی .وقتی هوای حوصله ام ابری است ... نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی ؟چرا ! سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:1 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
گاهی اوقات درست در بهبوهه تلاشهای زنان یک جامعه برای بدست آوردن حقوق انسانی شان زمزمه هایی می شنوی از کسانی که دایه مهربان تر از مادرند و آنقدر اندیشه های قیم مابانه همه ذهنشان را احاطه کرده که تصور می کنند تنها خود می توانند صلاح مملکت خود را بدانند غافل از آنکه دوران خسروانی سالهاست که باید سپری شده باشد. دوباره زمزمه های نگرانی از بابت نقشهای اجتماعی زنان با مدام تناقض گوییها که ما هیچ گاه مخالف پیشرفت اجتماعی زنان نبوده ایم و ... بالا گرفته است .اینها حرفهای تازه ای نیست اما گاهی درد آور است نه از آن رو که تو را مسئول صرف تربیت می دانند و در اعماق تفکراتشان جایت جز در کنج خانه نیست که از آن جهت که گاهی حس می کنی چگونه می شود فراموش کرد که هنوز جامعه ما به آن حد از فردیت نرسیده و شاید تا سالها هم نخواهد رسید که مادران فرزندان خود را رها کنند و در اندیشه ارتقاء خود به طور صرف باشند . هنوز در زمانه ای زندگی می کنیم که یک زن حرف اول و آخرش این است که می سوزد و می سازد و دم بر نمی آورد اما به خاطر کودکانش در خانه ای می ماند که سالهاست در آن از عاطفه انسانی ردی نیست . هنوز در زمانه ای زندگی می کنیم که هستند مادرانی از غم نان در مانده که برای حفظ منزلت فرزندانشان به هر دری می زنند و برای آسایش آنها از همه چیز می گذرند و دم هم بر نمی آورند. گاهی می توانی حس کنی که حتی در این جامعه دیگر دلت نمی خواهد کسی از پیش خود برایت به عنوان یک زن و برای کودکانی که انگار فراموش کرده اند تو بیشتر از هر کسی نگران سرنوشتشان هستی دل بسوزاند . گاهی حتی با خودت فکر می کنی پس نقش پدرانه یک مرد در کجای این چهارچوب اخلاقی و قابل دفاع ! تعریف می شود. مردانی که یا از غم نان و یا با انگیزه هر روز بالا و بالا تر رفتن و ... دیگر فراموش کرده اند که نام و نقش پدر را روزی خود پذیرفته اند. من برای جامعه ای نگرانم که کودکانش از مادرانشان سراغ پدری را می گیرند که در واقعیت جای خالیش را می بینند . من از نقش در هم ریخته پدر و وظایف بر زمین مانده اش بیشتر نگرانم . آقای رییس جمهور فکر نمی کنید نگرانیهای این مملکت با ظرفیتی که از آن سخن گفته اید بیش از چیزهایی است که به چشم شما می آید و جز انچه شما تنها از زاویه نگاه خود می بینید؟ این جامعه اگر ظرفیتی دارد سعی کنید همانها را که هستند دریابید نه ۱۲۰ میلیون نفر را .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:57 توسط فاطمه ظريف جلالي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
نظریات فمینیستی روزنگار گشتی در شهر زنان پیشتاز ترجمه نقد کنیم! یادمان باشد... از دوستان با هم بخوانیم ایده |
|
RSS
|